Welcome To Weblog PostMan Iran

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... (حسین پناهی)

قبض روح
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢٦  کلمات کلیدی: داستان های حکمت آمیز

روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد

پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:

ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی

آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:…

۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد،


حکایت های شگرف از امام حسن مجتبی(ع)
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱٢  کلمات کلیدی:

1) زمانی امام حسین(ع) و عبدالله بن جعفر در تنگدستی واقع شده بودند. امام حسن(ع) یکی از روزهای ماه را نام برد و فرمود در آن روز از طرف معاویه هدایایی به آنان خواهد رسید. درست در همان روز فرستاده معاویه هدایایی برای آنان آورد.

2) روزی امام حسن به افراد خانواده اش فرمود: «من با زهر شهید می ‌شوم.» پرسیدند: «چه کسی تو را مسموم می سازد؟» فرمود:«یکی از زنان یا کنیزانم.» گفتند: «از خود دورش کن، و از خانه ات خارجش ساز.» فرمود: «مگر قضای الهی قابل تغییر است؟ اگر او را از خود دور کنم، باز هم کشته شدن من به دست اوست، زیرا تقدیر الهی چنین رقم خورده است.» چیزی نگذشت که جعده، همسر امام، به دستور معاویه، امام را با سّمی که در شیر ریخته بود، به شهادت رساند.

3) روزی امام حسن(ع) در جایی نشسته بود که کسی وارد شد و گفت: «یابن رسول الله، خانه ات آتش گرفت!» امام فرمود: «نه، خانه من آتش نگرفته است.» پس از مدتی شخص دیگری وارد شد و گفت: «یابن رسول الله، خانه همسایه شما آتش گرفت، و ما یقین کردیم آتش به خانه شما هم سرایت می‌ کند اما این اتفاق نیفتاد و آتش خاموش شد.» امام(ع) فرمود: ای بنده خدا اگر مطیع امر و نهی ما هستی راست می گوئی و اگر این گونه نیستی با ادعای مقام بلند تشیع که از آن بهره مند نیستی برگناهان خود نیفزا و به نگو من از شیعیان شما هستم. بلکه بگو من از دوستداران شما و دشمن دشمنان شما هستم و تو در نیکی و بسوی نیکی هستی.


چه کشکی چه پشمی !!!
ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٧  کلمات کلیدی:

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. در حال مستاصل شد… از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.


داستان جالب امتحان دامادها
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٧  کلمات کلیدی: داستان جالب امتحان دامادها

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»


به خاطره من ((Yas))
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٦  کلمات کلیدی: به خاطره من ( یاس )

مجتبی زارعی

نگاهی‌ عمیق به تقویم سر رسیدش
فهمید وقت تفریح سر رسیده

سر در گم تو کوچه‌ها سرگردونه
کاش میشد خدا قدیما رو برگردونه

گذشته‌هایی‌ که تو زمان حال مرده
جوونی‌ که تو چشماش یه فرد سالخورده