Welcome To Weblog PostMan Iran

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... (حسین پناهی)

ضرب المثل های جالب درباره ازدواج
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٢۸  کلمات کلیدی:

نکته: بسیاری از این حرف ها جنبه شوخی و مزاح دارد.

 

1-هنگام ازدواج بیشتر با گوش هایت مشورت کن تا با چشم هایت.( ضرب المثل آلمانی)

 

2- مردی که به خاطر " پول " زن می گیرد، به نوکری می رود. ( ضرب المثل فرانسوی )

 

3- لیاقت داماد ، به قدرت بازوی اوست. ( ضرب المثل چینی )


زندگینامه سهراب سپهری
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٢۸  کلمات کلیدی:

سهراب سپهری در 15 مهر ماه 1307 در شهر کاشان به دنیا آمد. پدرش اسدالله سپهری کارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامی که سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد. با این حال به هنر و ادب علاقه ای وافر داشت. نقاشی می کرد، تار می ساخت و خط خوبی هم داشت. سپهری در سال های نوجوانی پدرش را از دست داد و در یکی از شعرهای دوره جوانی از پدرش یاد کرده است (خیال پدر) یکسال بعد از مرگ او سروده است:


زندگینامه آلبرت انیشتین
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٢۸  کلمات کلیدی:

مقدمه

این سخن بسیار گفته شده است که برای پی بردن به ساختمان پر کاهی با عمق و دقت، باید جهان را به درستی شناخت؛ امّا آن کس که بتواند با چنین عمق و دقتی به ساختمان پر کاهی پی برد، در هیچ یک از امور جهان نکته تاریکی نخواهد یافت. من شرح حال و زندگی انیشتن را نه برای ریاضدانان و نه برای فیزیکدانان، نه برای اهل فلسفه، نه برای طرفداران استقلال یهود، بلکه برای آن کسانی که می خواهند چیزی از جهان پر تناقض قرن بیستم درک کنند  بیان می کنم و اینک شرح حال زندگی او از کودکی تا پایان عمر: آلبرت انیشین در چهاردهم مارس 1879 در شهر اولم که شهر متوسطی از ناحیه و ورتمبرگ آلمان بود متولّد شد. امّا شهر مزبور در زندگی او اهمیتی نداشته است. زیرا یک سال بعد از تولّد او خانواده وی از اولم عازم مونیخ گردیدند.


سورنا و پیرزن
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٢۸  کلمات کلیدی:

می گویند زمانی که سورنا سردار شجاع سپاه امپراتور ایران (( ارد دوم )) از جنگ بر می گشت به پیرزنی برخورد .
پیرزن به او گفت وقتی به جنگ می رفتی به چه دلبسته بودی ؟
گفت به هیچ ! تنها اندیشه ام نجات کشورم بود .
پیرزن گفت و اکنون به چه چیز ؟
سورنا پاسخ داد به ادامه نگاهبانی از ایران زمین .
پیرزن با نگاهی مهربانانه از او پرسید : آیا کسی هست که بخواهی بخاطرش جان دهی ؟
سورنا گفت : برای شاهنشاه ایران حاضرم هر کاری بکنم .
پیرزن گفت : آنانی را که شکست دادی برای آیندگان خواهند نوشت کسی که جانت را برایش میدهی تو را کشته است و فرزندان سرزمینت از تو به بزرگی یاد می کنند و از او به بدی !
سورنا پاسخ داد : ما فدایی این آب و خاکیم . مهم اینست که همه قلبمان برای ایران می تپد . من سربازی بیش نیستم و رشادت سرباز را به شجاعت فرمانده سپاه می شناسند و آن من نیستم .
پیرزن گفت : وقتی پادشاه نیک ایران زمین از اینجا می گذشت همین سخن را به او گفتم و او گفت پیروزی سپاه در دست سربازان شجاع ایران زمین است نه فرمان من .
اشک در دیدگان سورنا گرد آمد .
بر اسب نشست .
سپاهش به سوی کاخ فرمانروایی ایران روان شد .
ارد دوم ، سورنا و همه میهن پرستان ایران هیچگاه به خود فکر نکردند آنها به سربلندی نام ایران اندیشیدند و در این راه از پای ننشستند .
به سخن ارد بزرگ : میهن پرستی هنر برآزندگان نیست که آرمان آنان است .
یاد و نام همه آنان گرامی باد.


مجتبی زارعی
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٦/٢٧  کلمات کلیدی:

مجتبی زارعیمجتبی زارعی


نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش ژاکلین
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/٢٤  کلمات کلیدی:

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست. او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند.

چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

 


بوسه بر آب
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/٢۳  کلمات کلیدی:

 

مارک هانکاکس، یک لحظه باور نکردنی را شکار کرده است. یک مرغ عشق آنقدر به تصویر خود در آب زل می زند که سرانجام شیفته آن می شود.

روزنامه دیلی تلگراف نوشته است که او برای گرفتن این عکس یک ماه تمام در نقطه مقابل این منطقه که محل گذر مرغان نغمه سری از این جنس است به کمین نشسته تا سرانجام به این تصاویر دست پیدا کرده است.

 


لوگوی جدید ارتش سایبری
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/٢۳  کلمات کلیدی:

 

لوگوی جدید ارتش سایبری

نام ارتش سایبری ایران زمانی بر سر زبان‌ها افتاد که در اولین حمله سایت توئیتر را مورد حمله قرار داد و در پیامی که در سایت قرار داده بود، از حمایت از اغتشاش در ایران توسط توئیتر انتقاد کرده بود. در پیام هکرها آمده بود: «آمریکا فکر می‎کند که دارد اینترنت را با دسترسی‎اش کنترل و مدیریت می‎کند، اما این طور نیست؛ این ما هستیم که اینترنت را با قدرت‌مان کنترل و مدیریت می‎کنیم. بنابراین، سعی نکنید مردم ایران را تحریک کنید که...».


زیباترین خودکشی
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/٢۳  کلمات کلیدی:

جسد Evelyn McHale در ۲۳ سالگی بروی لیموزین سازمان ملل ; بعد از جدایی از نامزدش در سال ۱۹۴۷خود را از طبقه ی ۸۶ برج Empire State  در نیویورک به پایین انداخت، این عکس توسط Robert C. Wiles  گرفته شد و در ۱۲ می بروی جلد مجله ی لایف به چاپ رسید و به عنوان زیبا ترین خودکشی معرفی شد.

 


غلامرضا تختی و شاه
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/٢۳  کلمات کلیدی:

 

غلامرضا تختی روبروی شاه ایستاده است. سران کشوری و لشکری و امرای ارتش هم دور تا دور ایستاده اند. تختی در مقابل دیدگاه شاه، بازوبند پهلوانی کشتی ایران را کسب کرده. او حالا باید سرش را خم کند تا شاه، مدال را دور گردنش بیاندازد. اما نمی کند! شاه هم به روی خودش نمی آورد و دست هایش را بالاتر می برد و مدال را تقدیم می کند به مردی که هیچ گاه، سر خم نکرد.

 


چشم من و انجیر
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٦/٢٢  کلمات کلیدی:

دیوونه کیه ؟

عاقل کیه ؟

جوونور کامل کیه ؟

واسطه نیار ، به عزتت خمارم

حوصله هیچ کسی رو ندارم

کفر نمیگم ، سوال دارم

یک تریلی محال دارم

تازه داره حالیم می شه چیکارم

میچرخم و میچرخونم ٬ سیارم

تازه دیدم حرف حسابت منم

طلای نابت منم

تازه دیدم که دل دارم ، بستمش

راه دیدم نرفته بود ، رفتمش

جوونه نشکفته رو ٬ رستمش

ویروس که بود حالیش نبود هستمش

جواب زنده بودنم مرگ نبود ! جون شما بود ؟

مردن من مردن یک برگ نبود ! تو رو به خدا بود ؟

اون همه افسانه و افسون ولش ؟!!

این دل پر خون ولش ؟!!

دلهره گم کردن گدار مارون ولش ؟!

تماشای پرنده ها بالای کارون ولش ؟!

خیابونا ، سوت زدنا ، شپ شپ بارون ولش ؟!


یه روزی فکر میکردم بدون تو میمیرم
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٦/۱٩  کلمات کلیدی:

یه روزی فکر میکردم بدون تو میمیرم
پیش خودت میگفتی تو چنگ تو اسیرم
یه روزی فکر میکردم کنار تو میمونم
تا دنیا دنیا باشه از عشق تو میخونم
یه روزی فکر میکردم برام خیلی عزیزی
اگه یه روز نباشی دل رو به هم میریزی
یه روزی فکر میکردم صادق و باوفایی
اما حالا میبینم از این حرفا رهایی


آرزو می کنم در تنهایی تنهاییت تنها بمانی
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٦/۱٩  کلمات کلیدی:

تو می توانی دوستی مرا نپذیری. می توانی مرا از خود برانی. می توانی روی از من بگردانی و برای همیشه مرا از دیدار خود محروم کنی ... من هم می توانم تو را نبینم. می توانم روز ها و شبها بدون دیدار تو بسر برم. می توانم چشمانم را از سر راه تو بگردانم و به سوی تو خیره نشوم. می توانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاری نکند. می توانم گوشم را از شنیدن آهنگ صدایت بی نصیب نمایم. ولی ....قلبم.... او دیگر در اختیار من نیست. او تا زنده ام بیاد تو خواهد طپید او در درون خود بخاطر تو خواهد نالید.
مگر ترانه های آسمانی عشاق و سرودهای ملکوتی دلباختگان بگوش تو نمی رسد؟
تمام هستی من، چرا دوستم نمی داری؟

 


ماجرای زن خوش اخلاق و مرد بداخلاق
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٦/۱٩  کلمات کلیدی:

 


اصمعی (وزیر مامون) می گوید: روزی برای صیادی به سوی بیابان روانه شدیم. من از جمع دور شدم و در بیابان گم شدم، در حالی که تشنه و گرسنه بودم به این فکر بودم که کجا بروم و چکار کنم. چشمم به خیمه ای افتاد. به سوی خیمه روان شدم، دیدم زنی جوان و با حجابی در خیمه نشسته. به او سلام کردم او جواب سلامم را داد و تعارف کرد و گفت بفرمایید. بالای خیمه نشستم و آن زن هم در گوشه دیگر خیمه نشست. من خیلی تشنه بودم، به او گفتم: یک مقدار آب به من بده: دیدم رنگش تغییر کرد، رنگش زرد شد. گفت: ای مرد، من از شوهرم اجاره ندارم که به شما آب دهم (یکی از حقوقی که مرد بر زن دارد این است که بدون اجازه اش در مال شوهر تصرف نکند) اما مقداری شیر دارم. این شیر برای نهار خودم است و این شیر را به شما می دهم. شما بخورید، من نهار نمی خورم.

 


نکته هایی برای زندگی ایده ال
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٦/۱٩  کلمات کلیدی:

* برای دفاع در مقابل انتقادی که از تو میکنند وقت تلف نکن

* از افراد منفی دوری کن

* به بهانه این که پولی برای فرزندانت به ارث بگذاری ناخن شکنی نکن

* شرافتمند باش

*از این که به دیگران بگویی چه طور کاری را انجام می دهند، اجتناب کنو در عوض به آنها بگو چه کاری باید انجام بگیرد. خواهی دید که آنها با راه حلهای خلاقشان تو را شگفت زده خواهند کرد

* تمیز و آراسته باش

* هرگز از به دست آوردن آن چه حقیقتا می خواهی ناامید نشو. کسی که آرزوهای بزرگ دارد بسیار قوی تر از کسی است که فقط واقعیت ها را در دست دارد

* یادت نرود بالاترین نیاز عاطفی هر کس , مورد تحسین واقع شدن است

* فرزندانت را ترغیب کن بعد از سن شانزده سالگی , کاری نیمه وقت پیدا کنند.

 


عکس العمل شیطان هنگام نزول آیه الکرسی
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٦/۱٩  کلمات کلیدی:

امام محمد باقر از امیر المومنین (ع) روایت فرموده: هنگامی که آیت الکرسی نازل شد رسول خدا (ص) فرمود آیه الکرسی آیه ای است که از گنج عرش نازل شده و زمانی که این آیه نازل گشت هر بتی که در جهان بود با صورت به زمین خورد.

در این زمان ابلیس ترسید و به قومش گفت :"امشب حادثه ای بزرگ اتفاق افتاده است باشید تا من عالم را بگردم و خبر بیاورم.

ابلیس عالم را گشت تا به شهر مدینه رسید مردی را دید و از او سوال کرد: " دیشب چه حادثه ای اتفاق افتاد"

مرد گفت "رسول خدا فرمود:" آیه ای از گنج های عرش نازل شد که بت های جهان به خاطر آن   آیه همگی با صورت به زمین خوردند. ابلیس بعد از شنیدن حادثه به نزد قومش رفت و حادثه را به آن ها خبر داد.

===================

 


محبوب دل ها باشید
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٦/۱٩  کلمات کلیدی:

انسان موجودی است که برای زندگی اجتماعی آفریده شده و هنگامی که احساس کند دوست داشتنی و مورد پذیرش نیست،احساس بدبختی و تیره روزی می‌کند. واقعیتی که شامل من. تو و همه مردم دنیا می‌شود. برای ایجاد روابطی دوستانه و شادی بخش چه باید کرد. ما در دنیایی بزرگ. با مردمی زندگی می‌کنیم که آرزومند گرمای دوستی، شادی، لبخند و همراهی ما هستند و هنگامی می‌توانیم این موهبت‌ها را به خود و دیگران هدیه دهیم که یک قانون طلایی را به کار ببندیم. حتما شنیده‌اید که باید با دیگران به گونه‌ای رفتار کرد که مورد پسند آنها است اما شاید این نکته کلیدی را نشینده باشید که هرگز نمی‌توان کسی را مجبور کرد همین کار را متقابلا در برابر شما انجام دهد، این همان قانون طلایی است که سیاست شاد زیستن نامیده می‌شود. انجام این قانون به شخصیتی آماده و پرورش یافته و یکدلی و انتقال فکر نیاز دارد؛ به توانایی برای قرار گرفتن در جای دیگری و احساس کردن احساسات او.


نوشته ای از :اِرما بومبک
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٦/۱٩  کلمات کلیدی:

 

 

اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم

دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده

در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم.

 


متن شعر پیاده میشم ((یاس♥))
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٦/۱٩  کلمات کلیدی:

صورت خسته-نگران و بی آرامش و مریض
که قایم شده بود زیر آرایش غلیظ
زخمی از خاطرات دیروز
چشم می دوخت به خیابون سرد بی روح
-------------------
با تمام سنگینی نگاه آدما
ادامه می داد او به راه نا تمام
و اولین بار-برای آخرین راه-(هه)
بهتره بگم که آخرین چاه
------------------


داستان عاشقانه
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٦/۱٩  کلمات کلیدی:

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

 


کمی درباره PostMan
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٦/۱٩  کلمات کلیدی:

سلام به عزیزان دلم
سلام میکنم به تمام کسانی که این مطلب رو می خونن سلام به کسانی که باعث شدن من در کنار شما باشم و همچنین سلام به مدیر سایت که با راه اندازی این سایت و بلاگ کمک کردن که من سرگذشت ׳داستان׳ دانستی ها و ... رو برای شما جمع اوری کنم.

من مجتبی هستم ولی دوستانم منو سورنا نام گذاری کردن ولی لقب من M.C.13 هست.

بهترین سال زندگی من شاید در دبیرستان خلاصه شده باشه رشته من علوم انسانی هست من یکی از شرور ترین بدجنس ترین نامرد ترین و زرنگترین دانش اموز دبیرستان شهید ... اسم دبیرستان رو نمی برم چون ابروش می ره اخه قبل از اینکه من من برم اونجا بهترین دبیرستان منطقه خودش بود در تهران.

کارهای شیطانی من در دبیرستان باعث شد من به این نتیجه برسم که من شرورم بذارید براتون بگم:

ریختن اب در باسن ناظم (از قصد نبود)
شکستن دماغ ناظم (اینم از قصد نبود)
انداختن ادامس در بخاری بزرگ مدرسه و بوی گند راه افتاد و منحل شدن امتحان (این از قصد بود)
لیز کردن راهرو برای معلم ریاضی که همیشه زود می یومد درس بده (شیطونی کردن من)
نارنجک زدن توی دفتر دبیران از پنجره (توضیحی ندارم...)
نصفه بریدن صندلی معلم جغرافی (از بس که ادعا زرنگی داشت منم حالیش کردم که افتابه هم زرنگه)
پخش کردن شماره معلم فلسفه (درست درس نمی داد تا دانش اموزان معلم خصوصی بگیرنش بعد زنگ زدن 64 دانش اموز در کلاس درس به معلم و منحل شدن کلاس)
ریختن روغن موتور روی سقف ماشین مدیر مدرسه ( نمی دونم چرا اینکارو کردم)
جای خالی دادن به ضربه پای معلم زبان و کله پا شدنش (به من میگفت خرررر منم حالیش کردم خر کیه البته من 1 هفته اخراج شدم چون کمرش ترکید بخاطره اینکه مجرد بود وبا خودش زیاد ور ... )

یه روز داشتم صندلیه معلم ادبیات رو دستکاری می کردم که ناظم منو گرفت خشکم زده بود بعد 1 ماه اخراج شدم خیلی اونجا سوزی داره که ادم 1 ماه اخراج بشه یه بچه ی .... منو لو داده بود .

منم یه نقشه کشیدم که هنوز برای اموزش و پرورش و مدرسه ما سواله .

 


داستان زرنگی
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٦/۱۸  کلمات کلیدی:

زرنگ ترین پیر زن دنیا !!!

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد .
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !


سیندرلا
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٦/۱۸  کلمات کلیدی:

 

یکی بود ، دو تا نبود ، زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی بود ، یه دختر خوشگل بی پدر مادر زندگی می کرد. اسم این دختر خوشگله سیندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به دیوار روم به دیوار ، گلاب به روتون خیلی خوشگل بود . سیندرلا با نامادریش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد . بیچاره سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت سیندرلا پارکت ها رو طی کشیدی؟ سیندرلا لوور دراپه ها رو گرد گیری کردی؟ سیندرلا میلک شیک توت فرنگیه منو آماده کردی ؟ سیندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ، ذلیل مرده ی گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسایده ، و بلند می گفت : بعله مامی صغی ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهی بمیرم برای این دختر خوشگله که بدبختیهاش یکی دو تا نبود . .... القصه ، یه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشی زیر دلش زده بود ، خر شد و تصمیم گرفت که ازدواج کنه . رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن می خوام ..... مامانش : تو غلط می کنی پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ دیگه زن گرفتنت چیه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پیر پسر می شم ، دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم .....مامانش در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شیر و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی مزدوج شی؟ ....... شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می میرم ...... مامانش : من از فردا سراغ می گیرم تا یه دختر نجیب و آفتاب مهتاب ندیده و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم . خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت .