Welcome To Weblog PostMan Iran

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... (حسین پناهی)

برج جن
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٩  کلمات کلیدی: برج جن

سلام دوستان ایرانجوک

بیشتر بچه ها با داستان های من اشنایی دارن چه خوب چه بد همه لطف دارن و نظر میدن من عاشق انتقادم چون باعث میشه ضعف هام رو جبران کنم این داستان دومین داستان درباره جن هستش که من مینویسم.

بذارید یه چیزی رو من به همه بگم میدونم خیلی باور کردنش سخته ولی من خودم جن رو دیدم و از 12 سالگی همون جن و یا شایدم یه جن دیگه با من هستش نمونش جالبه بدونید فقط گوشیم رو برمیداره نمیدونم میخواد پیامک هام رو بخونه یا زنگ بزنه به دوست دختر یا دوست پسرش هر چی که هستش توی تهران من رو اذیت نمیکنه شاید جن خوبی باشه شایدم من این تصور رو میکنم که جن همراه منه.


حکایت شیری که عاشق آهو شد
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/۱۸  کلمات کلیدی: حکایت شیری که عاشق آهو شد

 

شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد.

شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ی حیوانات دیگر دریده شود.

از دور مواظبش بود...

پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست،

شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.

دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.

با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.

و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد...

نتیجه اخلاقی : هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید !! و در دنیا رو سه  چیز حساب نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم رفت. اها اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه .

 


ناظر سیب
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/۱۸  کلمات کلیدی:

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند.

سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود:

فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست.

در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود.

یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست


عکس یادگاری
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/۱۸  کلمات کلیدی:

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد.

معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند.

معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و

بگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله.

یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.


بحث حضرت یونس و جواب دندان شکن کودک
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/۱۸  کلمات کلیدی:

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجود اینکه  پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.


کل کل حمید مصدق و فروغ فرخزاد در شعر معروف سیب
ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/۱۸  کلمات کلیدی:

"'حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳″
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،


خسرو و شیرین
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/۱۸  کلمات کلیدی: داستان نثر خسرو و شیرین

خسرو و شیرین دومین منظومه نظامی‌ و معروفترین اثر و به عقیده گروهی از سخن‌سنجان شاهکار اوست. در حقیقت نیز، نظامی‌ با سرودن این دومین کتاب (پس از مخزن الاسرار) راه خود را باز می‌یابد و طریقی تازه در سخنوری و بزم آرایی پیش می‌گیرد.


این منظومه شش هزار و چند صد بیتی دارای بسیاری قطعات است که بی هیچ شبهه از آثار جاویدان زبان پارسی است و همان‌هاست که موجب شده است گروهی انبوه از شاعران به تقلیــد از آن روی آورند، گو این که هیچ یک از آنان، جز یکی دو تن، حتی به حریم نظامی ‌نیز نزدیک نشده اند و کار آن یکی دو تن نیز در برابر شهرت و عظمت اثر نظامی ‌رنگ باخته است.


طوطی و بازرگان
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۸/۸  کلمات کلیدی:

طوطی و بازرگان جدید

یکی بود یکی نبود. یک بازرگانی بود یک طوطی داشت. یک روز بازرگان تصمیم گرفت برود سفر (صبر کنید، صبر کنید. تو را به خدا داستان را کناری نیندازید، این طوطی و بازرگان همان طوطی و بازرگان معروف نیستند) بازرگان می‌خواست برود، کیش، (حالا باور کردید) اهل خانه دور و برش جمع شدند و هرکسی چیزی از بازرگان می‌خواست. یکی شلوارجین، یکی عطر چارلی، یکی دوربین و ... بازرگان هم فقط سرش را تکان می‌داد و می‌گفت «باشد ... چشم ... حتماً ...» هرچه بهش می‌گفتند «لااقل یک کاغذی بردار و بنویس تا یادت نرود». بازرگان می‌گفت «لازم نیست، مطمئن باشید فراموش نمی‌کنم.»


داستانی واقعی از جن
ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۸/٧  کلمات کلیدی:

 

چند سال پیش یکی از فامیل های دورمون اتفاق عجیبی براش افتاد که میخوام براتون تعریف کنم.

تمامی اسم ها مستعار هستند.

سه شنبه  25 /2/1385

تازه وارد مصعودیه ((تهران)) شده بودیم شوهرم برای اداره کردن نمایشگاه اتومبیل بیرون رفت منم رفتم آشپزخونه برای درست کردن شام.ساعت 8 شب بود که دیدم در اتاق خوابم باز شد بعد خیلی اروم بسته شد اولش فکر کردم شاید باد بوده باشه ولی بعد تلوزیون خاموش شد بعد از توی اشپزخونه صدای پچ پچ اومد خیلی ترسیده بودم گفتم شاید دزد باشه اروم رفتم به سمت در خونه که همسایه هارو خبر کنم که یهو ...


تفاوت عشق و ازدواج
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۸/٦  کلمات کلیدی:

یک روز پدر بزرگم برام یک کتاب دست نویس آورد
کتابی که بسیار گرون قیمت بود و با ارزش
وقتی اونو به من داد ، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته
و من از تعجب شاخ در آورده بودم
که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده
من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم
چند روز بعد به من گفت کتابت رو خوندی ؟
گفتم : نه ، وقتی ازم پرسید چرا ؟
گفتم : گذاشتم سر فرصت بخونمش
لبخندی زد و رفت


افتخار فرزندان
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۸/٦  کلمات کلیدی:

چهار تا دوست که ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن. بعد از یه مدت یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون...