Welcome To Weblog PostMan Iran

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... (حسین پناهی)

آرزو می کنم در تنهایی تنهاییت تنها بمانی
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٦/۱٩  کلمات کلیدی:

تو می توانی دوستی مرا نپذیری. می توانی مرا از خود برانی. می توانی روی از من بگردانی و برای همیشه مرا از دیدار خود محروم کنی ... من هم می توانم تو را نبینم. می توانم روز ها و شبها بدون دیدار تو بسر برم. می توانم چشمانم را از سر راه تو بگردانم و به سوی تو خیره نشوم. می توانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاری نکند. می توانم گوشم را از شنیدن آهنگ صدایت بی نصیب نمایم. ولی ....قلبم.... او دیگر در اختیار من نیست. او تا زنده ام بیاد تو خواهد طپید او در درون خود بخاطر تو خواهد نالید.
مگر ترانه های آسمانی عشاق و سرودهای ملکوتی دلباختگان بگوش تو نمی رسد؟
تمام هستی من، چرا دوستم نمی داری؟

 


وسیله ای جز رابطه ای که قلب ها را به یکدیگر نزدیک می کند ندارم. تصور می نمایم که گه گاه به کمان احساسات کسی که مدتهاست او را فراموش کرده ای پی ببری و اندکی او را بخاطر بیاوری.
نمی دانم آیا سزاوارم که به این دستاویز امیدوار باشم؟
مگر نمی گفتی قلب تو جایگاه عشق و آرزوی منست؟
مگر نمی گفتی نگاه تو مرا به بهشت می رساند؟
مگر نمی گفتی زندگانی خویش را برای تو می خواهم؟
پس چه شد؟ چرا در تاریکی زندگی رهایم ساختی؟
فرشتگانی که سوگند عشق و وفاداری ترا شنیده اند هنوز با اندیشه های من بازی می کنند. بلبلانی که در کنار دلهای ما نغمه سرائی کرده اند هنوز در گوشه و کنار زمزمه می کنند و بر دل دور افتاده من سلام می گویند.
راستی، آن همه لطف و پاکدلی به کجا رفت؟ چرا سعادتی که بر هستی من سایه افکنده بود، بدین زودی در تاریکی های سرشک و اندوه پنهان گردید؟ مگر ممکن است دلیکه به نور عشق و فضیلت، گرمی و روشنی یافته است بدین زودی سرد و خاموش گردد؟
آیا بیاد می آوری آن روزهای گذشته و آن عهد و پیمان هایی را که دلهای ما را بهم پیوست ؟ بدانگونه که اگر کسی می گفت این رابطه را روزگار برهم می زند، بر او می خندیدیم. مگر تو بمن نمی گفتی که زندگی را دوست می داری زیرا من زنده ام؟
از آنچه بر ماگذشته تو را چیزی نمی گویم.... ولی متاسفم بر آن نهالی که با چه امیدهایش کاشتم و چون زمان گلش، در رسید آن گل را باد سوزانی خشکاند. آری غنچه عشق ما نشکفته پژمرده شد. اگر فرشته می تواند آدمی را کیفر کند این منتهای شدت کیفر است.
ای کاش گذشته را فراموش می کردم و به دلخوشی پیشین باز می گشتم . آیا بیاد می آوری آن روز را که می گفتی تو این لبخند را از لبان فرشته ربوده ای؟ اینک کجایی که ببینی آن لبخند چه بر سرش آمده.
خداحافظ
امروز دیگر تو را ترک خواهم گفت. اصرار نکن دیگر نمی مانم. بعد از این همه که مرا آزردی حالا در این دقایق آخر با من مهربانی می کنی؟
این اشکهای گرم و سوزانی که در چشمانم غلتانست با تو چه می گویند و از من چه می خواهند؟ جز اینکه تنها وفاداری را آرزو می کنند؟ ولی من آنها را مایوسانه از خودم می رانم چون وفایی در تو نمیابم. آری می روم خداحافظ. دوست دارم دور از تو جان بسپارم تا صدای قهقه خندهایت را بگوشم نشنوم.
بگذار بروم و از تو فرسنگها دور باشم. نمی دانم به من چه خواهند گفت در حالیکه با دلی شکسته و پریشان باز می گردم و با تو چه خواهند کرد آن ناز و عشوه هایی که تو را مجذوب کرده است. بر دل ها آتش می زنی اما باز گناه را به من نسبت خواهند داد و تقصیر را بر گردن من خواهند نهاد. راست است که یک دل و یک عشق تو را کافی نیست. تو باید دلها بسوزی. بدبخت من، که جز یک دل و یک عشق نداشتم.
خداحافظ، گریه نکن که باور نمی کنم مرا دوست بداری. شاید این اشکها بخاطر تنهایی باشد ولی نترس تو را تنها نمی گذارند. این من هستم که باید بگریم. تنها من هستم که جز تو ندارم، و تو هم مرا نمی خواهی.
من باید آه بکشم و اشک بریزم ولی کجا در تو اثر خواهد کرد؟ می خواهم بروم دیگر این سوگندها که در پیشم یاد می کنی و قسم ها که پی در پی بر زبان می آوری نخواهد توانست مرا از رفتن باز دارد.
فراق تو برایم زیاد سخت است زیاد، ولی بیش از این تاب بی وفایی و بی مهری هایت را ندارم. کجا برایم عزیز و دوست داشتنی تر از کنار تو بود اگر با من کمی مهربان می بودی؟ حال که مرا دوست نمی داری، حال که با من بی وفایی می کنی، حال که من پناه گاهت نیستم، حال که.... دیگر خداحافظ.
آن زمان که دوستمان می داشتند، دوستشان نداشتیم. آن زمان که قدرمان را می دانستند، قدرشان را ندانستیم و آن زمان که ما را گرامی می داشتند، گرامیشان نداشتیم. و حال که به قدر و ارزششان پی بردیم آنها هستند که ما را ترک خواهند گفت. زیرا کاسه صبر هر چه قدر هم که بزرگ باشد سرانجام روزی لبریز خواهد شد.